اعترافات ذهن خطرناک من (3)
1.راستش هرروزی که قرار است برگردم خوابگاه عین ادمی که فردا امتحان الهی دارد استرس میگیرم و این یک مساله ی طبیعی ست اما خب برای من همیشه حس جدید و عجیب به حساب می آید . مساله ی قابل توجه تر که عجیب و کمی مزخرف و شاید بد باشد ؛ دلتنگی و دوری و بخور بخواب ها و این مسیر خسته کننده ی کوفتی نیست بلکه گاهی غصه میخورم که مامان دیگر توی آشپز خانه نیست و خب من یک تنه به جان چه کسی غر بزنم و بعدش دوتایی قاه قاه بخندیم ؟ یا جای خواهر کوچولویم را چه کسی پر کند و بیاید بشیند توی امار گیری پرسش نامه هایم کمکم کند , آب بیاورد ؛ پفک توی دهانم بگذارد و بعد از سی ساعت قوز نشستن قلنجم را بشکند ؟ بعد اینکه محمد را از کجا بیاورم و سر به سرش بگذارم و چاقالو خطابش بکنم ؟ و بابا ... و بابا که مثلش نیست ... حتما چند وقت بعد هم که اگر عمه بشوم گویی جانم را میگذارم و میآیم . خلاصه گفتند ز گهواره تا گور دانش بجوی و این صحبت ها نه ؟ فقط وفقط کاش می شد از روی آدم ها یه کپی بگیریم و همه جا باخودمان ببریم ها؟؟
2.آمدم بنویسم . نه دوری , نه دلتنگی , فقط و فقط استفاده ی ابزاری از خانواده توی پروژه و نگاه ِ ابزاری به خانواده به عنوان کاتالیزور در روند پروژه . پایان نامه و.... , امدم طنز بنویسم اما انگار تراژدی شد ! ترک عادت موجب مرض است فکر کنم . بهرحال 8 ساعت بیشتر نیست رسیده ام و این نوشته نیز بی تاثیر از این اتفاق نمیماند .
3.گذشتن و رفتن پیوسته - من خوبم و حالم اما تراژدی نیست اگر نوشته ام تراژدی شد .