
قبل از اینکه بخوام دوباره تو آینه خودمو ببینم و الکی بخندم و بگم: به به چه روز خوبی....
چشامو ببندم، ده تیر باشه . چمدونم رو تخت فلزی آبی-ه این خوابگاه لعنتی و منتظر بابا و دایی باشم که از راه برسن و بپرم بغلشون،
که هرکاری من دوست دارم انجام بدیم ، که هرچیزی من دوست دارم بخریم هرجایی من میگم بریم، که سه تایی خودمونو برسونیم به ماسه و ابر-آ ☁
که خودمو بدم دست آب، که هرچی مونده بشوره ببره، که نبینم و فراموش کنم، که بتونم یه روز دیگه جلوی آینه وایسم و بخندم و بگم به به چه روز خوبی ...
+چرا تموم نمیشه ! ؟